اولين خاطرات بارداري مامان
سلام ني ني عزيزم.هنوز نميدونم دختري يا پسر واسه همين فقط ميتونم ني ني صدات كنم.دلم ميخواست وقتي به دنيا اومدي و بزرگ شدي من با ديدن اين صفحه اين روزها رو فراموش نكنم .چون من اصلا اهل خاطرات نوشتن نيستم
و متاسفانه حافظه خيلي قوي هم ندارم.موقعي كه ميخواستم ازدواج كنم هم ميخواستم خاطرات دونفرمون رو بنويسم ولي اينقد لفتش دادم تا اينكه الان توي چهارساله شدن ازدواجمون هستيمو من خيلي از لحظات خوب خودمو بابايي رو يادم نيست.
امسال بالاخره تصميم گرفتيم بچه دار بشيم و يك ماه بعد من و بابايي دركمال تعجب متوجه حضور توشديم.هيچ تصورخاصي درمورد بارداري نداشتم.خيلي خوش خيال بودم فكر ميكردم خيلي راحت حداقل 5-6 ماه اول ميگذره و من راحت درسمو كه ترم اخرهستم تموم ميكنم حتي پروپوزالمم تحويل ميدم و بعد از دنيا اومدنت از پايان نامه ام دفاع مي كنم.اما زهي خيال باطل
چنان از هفته پنجم بارداري مامانو از پا انداختي كه تا الان كه چهارماهگي رو پشت سر گذاشتم نتونستم درست خودمو جمع و جوركنم.با بابايي هرسال مهرماه ميرفتيم شمال و شهرهاي غرب كشور امسال هم برنامه دو هفته اي داشتيم اما چنان منو توي اين مسافرت اذيت كردي كه ارزوم فقط برگشتن به خونه بود توي مسافرت جز بيسكويت چيزي نميتونستم بخورم واي هنوزم يادم مياد تنم ميلرزه.نه ميتونستم راه برم نه بشينم نه بخوابم.جوري كه الان هم اسم مسافرت مياد تنم ميلرزه و حاضر نيستم حتي تا چندكيلومتري اطراف شهر خارج بشم.خلاصه مسافرت دوهفته اي رو 6 روزه گردش كرديمو اومديم خونه .توي خونه هم اوضاع همين بود اما حداقل خودمو يه جورآروم ميكردم پيش خانواده بودم و ميشضد كمي تحمل كرد.غذا نخوردن يه طرف مرتب تهوع داشتن يك طرف معده ام هيچي نميتونست نگه داره.خلاصه يه چشمم اشك بود يه چشمم خون.يهو نزديك4 كيلو وزن كم كردم سرگيجه هاي مداوم و افت فشار شديد اخرش كارمو به بيمارستان و سرم كشيد.همه ميگفتن تحمل كن تا چهار ماهگي خوب ميشي و من فقط ميخواستم جيغ بزنم و بگم نميتونم دارم ميميرم.خلاصه مامان رو جوري نقره داغ كردي كه فكركنم ديگه تك فرزند بموني و خواهر و برادري نداشته باشي.
البته فكر نكن تو اين مدت دوستت نداشتم نه خيلي خيلي هم من و بابايي بهت علاقه داريم.تا دوماهگي كه اولين سونو تو ديدم و واقعا حس داشتنت بهم دست داد خيلي نگران بودم كه نكنه بارداري پوچ باشه و تو نباشي.خيلي نگرانت بودم و بعد از ديدن اون حجم سفيدي كه صفحه نمايش سونو نشون داد آرامش و خوشحالي بهم دست داد كه حد و مرز نداشت. اينم اولين عكست عزيزم از حضورت بين ما


اولين خاطرات بارداري مامان 
